تبلیغات
درباره ی نوشتن - داستان خودم7

درباره ی نوشتن

وبلاگی برای آموزش نویسندگی و نقد نوشته ها در حد یه نوجوان

درباره من
سلام به همگی

من سین دال هستم، یه دختر که دیوونه

ی خوندن داستان های جنایی و

رمان های پلیسیه . این وبلاگ رو

درست کردم که داستان های خودم

و همین طور خلاصه ی داستان

هایی رو که میخونم بزارم. امیدوارم

که خوشتون بیاد
جستجو در وبلاگ
نویسنده :سین دال
تاریخ: چهارشنبه 12 اسفند 1394 03:14 ب.ظ
به لبخندش که نگاه میکنم عصبانی میشوم. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! با خونسردی تمام میگوید:« همه چیز درست میشه. زمان خودش اوضاع رو درست میکنه.» جواب نمی دهم. یعنی او میخواهد دلداریم بدهد؟ کسی که من را به اینجا کشانده؟ تینا یی که مرا که زمانی قهرمان مردم فقیر بودم، در خانه ی فرماندار حبس کرده . منی که تمام عمرم با فرماندار و  ثروتمندان شهر می جنگیدم، به جایی کشانده که چاره ای جز اطاعت از فرماندار ندارم. بلند می شوم و دست به سمت شمشیرم می برم. سرم کمی گیج میرود. هنوز مداوایم تمام نشده :« کجا میخوای بری؟» جواب نمی دهم، دیگر نمیتوانم به او اعتماد کنم. :« بمون همینجا، حالت که خوب شد با هم فرار میکنیم.» با او؟ با جاسوس فرماندار؟ با خبرچین دشمنم؟ در را باز می کنم و پایم را بیرون می گذارم. باید هر چه زودتر از این خانه ی لعنتی بیرون بروم. تینا هم بلند میشود:« تو نباید این کارو بکنی، فرماندار هر کاری که میخواد بکنه بکنه، اگه کاری که میخوادو انجام بدی دیگه محبوبیتت از بین میره.» برمی گردم و با عصبانیت نگاهش می کنم. دلم میخواد سرش فریاد بزنم:« من همچین آدمی ام؟ من کسی ام که از مردم بیچاره مالیات بگیرم؟ من؟ تو چی فک میکنی؟ تو که خواهرمی، تو که بهتر از هرکسی منو میشناسی،  من اونقد پستم که برم به زور از مردم پول مالیات بگیرم؟ من؟» اما سکوت میکنم. تینا که مرا نمیشناسد و ارزش هدفم را نمیداند. اگر میدانست که خبر به فرماندار نمیرساند. سرم را برمیگردانم. تقصیر من است که از بچگی کار کردم و نگذاشتم طعم بدبختی را بچشد تا بفهمد من چه میگویم. در حیاط بزرگ خانه قدم میزنم. نمیخواهم به داد و بیداد های تینا گوش کنم. یاد چند ماه پیش می افتم. روز حمله به کاخ فرماندار...
شب بود. رادمان و گروهش را فرستاده بودم پشت امارت. گروه رخساره باید با تیر های آتشین حمله را شروع میکرد و بعد من و مازیار وارد عمل میشدیم. تینا از دروازه خارج شد. یعنی اوضاع امن است. رو به رخساره کردم و گفتم:« روشنش کن.» رخساره تنها عضو زن گروه بود. پدر و مادرش برده ی فرماندار بودند و همیشه میخواست انتقامشان را از فرماندار بگیرد. مشعلش را برداشت و تمام تیرها را روشن کرد. میخواست فریاد بزند که مازیار جلو آمد:« واقعا این کار لازمه؟» برگشتم و با تعجب نگاهش کردم. او از اول هم با نقشه ی حمله موافق نبود:« معلومه که لازمه! تو چت شده؟ دلت به حال این آدمکش ها سوخته؟مگه نه اینکه روزگار تو رو هم سیاه کردن؟» اخم هایش درهم رفت:« آره ولی ...» اگر بیشتر معطل میکردیم رادمان نگران میشد. بدون توجه به مازیار فریاد زدم:« بزنید!» در یک لحظه آسمان با آتش روشن شد و لحظه ای بعد کاخ فرماندار بود که میسوخت. مازیار همانجا ایستاد و هاج و واج به کاخ نگاه کرد. باورم نمیشد مازیاری که همیشه در عملیات ها پیش قدم بود الان ترسیده باشد. ولی نباید معطل میکردم. نقاب را به صورتم میزنم و وارد حیاط میشوم. فرمانده ی گارد اصلی شاهنشاهی و فرمانداران شهر های دیگر امروز به اینجا دعوت هستند. باید تارومارشان کنیم. در میان درگیری ها بین ما و سربازان ارتش، خودم را به اتاق ملاقات میرسانم. نشانیش را از تینا گرفته ام. اگر او اینجا کار نمیکرد نمیتوانستیم این همه اطلاعات به دست بیاوریم. با لگدی در را میشکانم. رادمان باید تا چند دقیقه دیگر برسد. همه با لباس های اشرافی دور یک میز جمع شده و مشغول خوردن هستند. با ورود من ترس در صورتشان دیده میشود. شمشیرم را از غلافش بیرون میکشم. جز مرد جوانی که با آرامش مشغول خوردن است کسی شمشیر ندارد. شمشیرم را به طرف فرماندار میگیرم. با همان ابهت همیشگی اش همانجا نشسته و به من خیره میشود. مرد جوان بلند میشود. شمشیرش را برمیدارد و با من مبارزه میکند. خیلی ماهرانه تر از من میجنگد. مجبورم عقب عقب بروم. پس چرا آتش به اینجا نمیرسد؟ پس رادمان چه شد؟ از اتاق خارج میشویم. با یک حرکت شمشیرم را به هوا پرتاب میکند. تابه حال شمشیر زنی با مهارت او ندیده بودم. شمشیر روی گلویم میگذارد و من بی حرکت میمانم. خبری از آتش نیست. چطور توانستند خاموشش کنند؟ مازیار به کمکم می آید. ولی بعد از چند ضربه بازویش زخمی میشود و شمشیر را رها میکند. از دستش میگیرم و او را عقب میبرم. آن مرد همانجا ایستاده و به مازیار خیره شده است. انگار که میشناسدش. تا میخواهد به طرف ما حمله کند، رخساره با لگدی محکم از پشت او را به زمین میندازد. اصلا فکرش را نمیکردم این عملیات شکست بخورد. تا وقتی به مخفیگاه نرسیده ایم هیچکس حتی یک کلمه حرف نمیزند. در آنجا رادمان را میبینم که با گروهی زخمی و شکست خورده برگشته است. به مازیار نگاه میکنم. کلی خون از دست داده. آه عمیقی میکشم و میپرسم:« یعنی اون کی بود که اینقدر خوب میجنگید؟» دندان هایش را بهم فشار میدهد و با عصبانیت میگوید:« آریو...
ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


[cb:post_like]

  • کدام قسمت رو بیشتر دوست میدارید؟