پست ثابت

عطر می پاشد به لب ها کوچه کوچه تا خیابان ابتدا تا انتها

وقتی از آغاز می گوید نسیم باز بسم الله الرحمن الرحیم


Image result for ‫بسم الله الرحمن الرحيم‬‎

سلام

به وبلاگ درباره ی نوشتن خوش آمدید

وبلاگی که در حوزه های داستان نویسی، فیلم نامه نویسی، رمان، شعر و.... فعالیت میکند. 

( دوستان قدیمی خونسردی خودتون را حفظ کنین بعضی از این بخش ها در آینده ای نه چندان دور اضافه خواهند شد)


نویسنده ای این وبلاگ یعنی سین.دال ( برای دوستان صمیمی سین خالی و برای دوستان صمیمی تر الی) دختری نوجوان و علاقه مند به ادبیات و هر نوعی از نوشتن است.

وی از آن دست آدم هایی است که هیچ گاه او را خارج از این سه حالت مشاهده نمی کنید.

1-خواندن

2-نوشتن

3-فکر کردن به آنچه که خوانده و آنچه که می خواهد بنویسد


این وبلاگ نیز به سه منظور احداث شده

1- نقد کتاب های خوانده شده توسط او

2- به اشتراک گذاری و نظرخواهی درمورد قسمت هایی از نوشته های او

3- مکتوب کردن فکرها و دل مشغولی های او


بیوگرافی کامل و دقیق خانم سین.دال در لینک های جستجو موجود می باشد.


امید است این وبلاگ بتواند:

1- شما را به کتاب خوانی علاقه مند کند.

2- با داستان ها و رمان ها ( و در آینده ای نه چندان دور شعر ها) ی این نویسنده سرگرمتان کند.

3- حوصله اتان را با دل نوشته ها یا بهتر بگویم چرت و پرت نوشته هایش سر نبرد.


با تشکر بابت وقتی که برای خواندن این پست گذاشتی.


امضا: سین . دال


[ پنجشنبه 2 خرداد 1398 ] [ 02:25 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
مسابقه ی فرهنگی هنری
داوران عزیز مسابقه ی فرهنگی هنری
با سلام
در ابتدا اجازه دهید که شفاف سازی کنم علت نوشتن حرف «ب» بجای «ب» نه به دلیل بی سوادی نویسنده بلکه به علت عدم امکانات کیبورد می باشد. لذا این مورد را جز ضعف های این وبلاگ به حساب نیاورید.
و اما بعد، این وبلاگ سال هاست که تنها در بازه های زمانی کوتاه تعطیلات فعالیت میکند. گرافیک سطح بالایی ندارد، تعداد مطالب چندانی ندارد و بالطبع نظر های زیادی هم ندارد. بنابراین بنده هیچ امیدی به گرفتن مقام در این مسابقه ندارم و تنها به اصرار معاون برورشی محترمه این وبلاگ را در مدت مسابقه از حالت عدم انتشار موقت خارج کرده ام.
 اما سخن اصلی من و درخواست کوچکی که از شما داور گرانقدر دارم، حالا که شما زحمت کشیده، به این صفحه قدم رنجه کرده اید، از شما خواهشمندم اگر در کنار تخصص خود، به زمینه ی داستان و رمان نویسی نیز علاقه مند یا دارای دانش و مهارت هستید، لطف کنید از این زاویه نیز نگاهی بر دست نوشته های من انداخته و نظر کارشناسانه اتان را برایم ارسال فرمایید. بی نهایت ممنون.
امضا: سین دال

[ جمعه 11 بهمن 1398 ] [ 03:50 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
چترها
امروز صبح در شهرمان برف سنگینی می بارید. ما هم زیر همان برف راهبیمایی امان را شروع کردیم. من فراموش کرده بودم چتر بردارم. خانمی که جلویم بود اما یکی داشت، چتری با نقاشی میکی موس رویش. فاصله ی امان زیاد نبود. خیلی راحت میشد زیر چتر آن خانم پناه گرفت و با خاطری آسوده تر تا آخر مسیر راهبیمایی را طی کرد. اما به نظرم کار درستی نبود. من همان لحظه داشتم فریاد مرگ بر آمریکا سر میدادم، آن وقت میرفتم زیر چتر محصول آمریکایی؟ بیشتر که دقت کردم مسئله برایم جدی و جدی تر شد. به چترهای دیگر هم نگاهی انداختم. لبخندی بر لبم نشست. از روی همین چترها میشد آدم ها را دسته بندی کرد.

دسته ی اول همان کسانی که سلیقه اشان میکی موس و باربی بود. همان کسانی که به تجملات غربی علاقه ی زیادی داشتند، اما با این حال میهنشان را هم دوست داشتند. کسی که مجبورشان نکرده بود در روز تعطیل صبح زود بیدار شوند و این مسیر را در این سرما طی کنند! خودشان خواسته بودند بیاییند! شاید آدم های احمق بهترین اسم برای این گروه باشد. کسانی که تکلیفشان با خودشان مشخص نیست. کسانی که هم خدا را می خواهند هم خرما را.


دسته ی دوم و سوم به این آسانی قابل تفکیک نیستند و البته تعدادشان خیلی بیشتر از بقیه است. چترهای ساده، مشخص نیست که محصول کجا هستند. می توانند آدم هایی باشند که محصول وارداتی اشان را می خرند، بدون اینکه جارش بزنند. تفکرات غرب زده ی خودشان را دارند، اما خیلی خوب مخفی اش می کنند. حتی با بچه های انقلابی قاطی می شوند، یکی دو تا شعار هم می دهند و از این طریق اهداف خودشان را مخفیانه دنبال می کنند. آدم های دورو و متظاهر، آدم های خطرناک. یا شاید جز دسته ی سوم باشند. محصول ایرانی می خرند، هر وقت که لازم شد در میدان حاضر می شوند و از انقلابشان دفاع می کنند اما آرام و بی صدا. باورهایشان را با عملشان نشان میدهند. ادعای خاصی هم ندارند. این عده ایرانی های واقعی هستند. متاسفانه هیچ آماری در دسترس نیست که چند درصد این حداکثر جز دسته ی دوم اند و چند درصد جز دسته ی سوم. حداقل من چنین آماری سراغ ندارم.

دسته ی چهارم چترهایشان نقشه ی ایران را نمایش می دهد اما.... چترهایی شکسته و پاره شده! کسانی که یا انقلاب را متوجه نشده اند یا متوجه شده اند و با رندی میخواهند جمهوری اسلامی را ایرانی شکست خورده جلوه دهند. شما باشید با دیدن چنین چترهایی با خودتان نمیگویید: همه ی محصولات ایرانی همین طورین! زود میشکنن، زود خراب میشن. همه ی ایران وضعش همین طوریه! ایران شکست خورده، ایران ضعیفه....  اصلا از کجا معلوم این چترها ساخت ایران باشند؟


دسته ی پنجم، چتر های نقشه ی ایران، صحیح و سالم، سرزنده و آباد. این دسته هم برای خودش دنیایی دارد. آدم های انقلابی، میهن دوست، مومن و با خدا، کسانی با تمام وجود عاشق رهبرشان هستند و با افتخار پرچمشان را بلندکرده اند. یا شاید هم... دسته ی دوم را یادتان هست؟ آدم های متظاهر را میگیم، کارکشته ترین هایشان وارد این گروه میشوند. و وای از آن روزی که نتوانیم دشمنان وطن را از عاشقانش تشخیص دهیم...


تا آخر مسیر به چتر ها خیره شده بودم. چترهایی که در روز سختی بلند شده اند، یک جورهایی شبیه ابری است که بالای سر شخصیت های کارتونی شکل میگیرد. شاید تقسیم بندی های من اشتباه باشند، اما در مورد یک چیز مطمئنم. دارد برف میبارد. برف میبارد و ما نیاز به یک چتر داریم. چتری درست.













بی نوشت: ۲۲ بهمنتون مبارک
بی نوشت تر: مطلب از خودمه ، لطفا بدون ذکر منبع کبی نکنید.

پی نوشت ترین: از نوشته های22 بهمن پارسال

[ جمعه 11 بهمن 1398 ] [ 03:16 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
قلب های نارنجی
کتاب ساده ای بود. داستان بیچیده و غافل گیر کننده ای نداشت و همین نقطه ی قوتش بود. همین سادگی و روانی. شخصیت اصلی یه ابرقهرمان نبود که با نبوغ یا توانایی های خاص منحصر به فردش دنیا رو نجات بده. یه دختر ساده بود. برای کمک به دوست هاش خیلی تلاش کرد اما این تلاش ها (که همشون هم شکست خوردن) نبود که دوست هاش رو نجات داد. اونها راه خودشون رو رفتن، اشتباهات خودشون رو مرتکب شدن، تقاصش رو دادن، بشیمون شدن و به مرور زمان به زندگی عادی برگشتن. مهمترین ویژگی ساده اما این بود که همیشه بود! دوست هاش هرکاری که میکردن، هر دعوایی که میشد، ساده باز هم کنارشون بود و باز هم دوستشون داشت. قسمت فقر
 خانواده ی ساده و مقایسه کردن خودش با آلما شاید کمی کلیشه ای به نظر بیاد ولی باز هم شیرین روایت شده بود. بیام های اخلاقی خوبی داشت و اصلا هم شعارگونه نبود. کلا بگم، یکی از بهترین کتاب هاییه که برای نوجون ها نوشته شده.

Image result for ‫قلب های نارنجی‬‎

[ سه شنبه 12 آذر 1398 ] [ 12:33 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
برف جان
برف در اردیبهشت ماه مثل دیدار دوباره، درست چند لحظه بعد از خداحافظی است. مثل در آغوش گرفتن کسی که ترکت کرده بود. مثل بوسه ای است که انتظارش را نداری. ساده تر بگویم، مثل یک معجزه است. شاید خیلی ها بگویند که الان وقتش نیست! اصلا چه معنا دارد معشوق اینقدر بی موقع بیاید؟! قاعده و قانونمان را بهم میریزد! اما من، با عشق به رقص دانه های برف خیره می شوم و زیرلب می گویم.
:« حواسم هست! می دانم که فقط بخاطر من آمده ای. من هم دلم برایت تنگ شده بود. اصلا، تو همین جا بمان! تا همیشه کنار من بمان! آدم ها هم اگر مشکلی دارند بروند خانه اشان را جای دیگری بسازند! این شهر فقط مال من و توست. همین که این وقت سال، این همه راه را آمده ای،محال است بگذارم بروی! گردش ماه ها و سال ها را فراموش کن. کار و زندگی آدم ها را فراموش کن. برایت چای ریخته ام. نمی نوشی؟»



Related image

بی نوشت: نمیدونم چرا سه روزه دیگه نمی باره! خدایا لطفا! من دلم برای برف جانم تنگ شده! حالا که حساب و کتاب فصل ها بهم خورده، نمیشه از این به بعد همیشه زمستون باشه؟


پی نوشت تر: این پست رو از زیر کلی خرت و پرت و غبار کشیدم بیرون، خواستم بگم من همچنان عاشق برفم و عمیقا آرزو دارم تا اردیبهشت بعدی ترکمون نکنه 

موضوعات: دل نوشته ،
[ شنبه 6 مهر 1398 ] [ 11:00 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
عقاید یک دلقک
کتابی نیست که بشه بهش نظری داد.
دل نوشته است.
درمورد دل نوشته هم که نمیشه بحث کرد!
از نظر من که نه ساختار داره نه داستان.
حتی از عقاید هم فقط اسمش رو داره.
بهتر بود مینوشتند احساسات یک دلقک.
که خیلی خوب احساساتش رو نوشته بودن.
خیلی خوب میتونه اعصابتون رو خورد کنه.
و خیلی خوب میتونه کاری کنه که درکش کنید.
من هم این دلقک رو درک کردم.
خودش میگفت کافره ولی به نظر من نبود.
کافر یعنی کسی که باور دارد خدا وجود ندارد.
هانس شنیر این باور رو نداشت.
فقط براش مهم نبود، براش اهمینی نداشت خدایی هست یا نه.
دنبال حقیقت نبود، دنبال عقایدش نبود، چون هیچ عقیده ای نداشت بجز احساساتش.
عجیبه که آدمی بزرگ شده در وحشی ترین زمان و مکان ممکن تا این حد احساساتی باشه! ولی هانس بود. به هیچ چیز بجز قلبش اهمیت نمیداد. 
طبیعتا دل نوشته های همچین آدمی که روحیه ی لطیف هنرمندی رو هم داره شدیدا زیبا و خوندنیه و حتی ممکنه اشکتون رو هم در بیاره. ولی دلیل بر درست بودنش نیست. و من هم اصلا قصد ندارم باهاش بحث کنم که درست میگفته یا نه. فکر نکنم که هاینریش بل هم به این مسیله اهمیتی قایل باشه. 
اون فقط حال یه بدبخت رو روایت کرد که بدبخت تر و بدبخت تر شد در حالی که بقیه حتی خودش درمورد مذهب و سیاست و چیز های دیگه بحث میکردند. 
بحث هایی که هیچ کدوم به نتیجه نرسیدن، فقط باعث شدن هانس متوجه تنهایی بیش از اندازه اش بشه. خواننده ها شاید منقلب بشن ولی برای اون مهم نبود. اون به این وضع عادت داشت و کاری هم برای بهبود وضعیتش نکرد.
گفتم که دل نوشته است.
و دیگر هیچ...

[ شنبه 30 شهریور 1398 ] [ 06:55 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
خرمگس
کتاب شدیدا قشنگی بود. ساده و روان. کاملا قابل فهم و درک کردنش نیاز به فکر زیاد نداشت. در طول زمان انقلاب ایتالیا نوشته شده بود و قابلیت این رو داشت که پر از مطالب گنگ و شعار های انقلابی باشه اما نویسنده با هوشمندی داستان رو نجات داده بود و فقط به ماجرا پرداخته بود. یه اسطوره سازی عالی و مرگ تاثیر گذار قهرمان خیلی بهتر از توضیحات ظلم اتریشی ها یا نیاز به استقلال ایتالیا خواننده رو درگیر میکرد. نکته ی مثبت شاید این باشه که قهرمان سفیدی مطلق نبود اما در نظر من نکته ی منفی اش هم همین بود. البته به هیچ وجه مخالف شخصیت های خاکستری نیستم اما پیام کلی کتاب ضد مسیحیت و ضد ایمان بود. هرچند اگه مسیحت همین طوری که میگن بود من خودم بدتر از شخصیت آرتور باهاش مبارزه میکردم. چه خوب که ما میدونیم مسیحیت اینی نیست که کشیش ها میگن. روند شکل گیری شخصیت ها عالی بودن. آرتور که یه بچه ی نازک نارنجی و شدیدا حساس بود، پسربچه ای که با دیدن یه شاخه گل یا غروب آفتاب شدیدا سر ذوق می اومد، در اواسط داستان تبدیل شده بود به یه آدم ضمخت و بیخیال که کاری جز بذله گویی انجام نمیداد. چون فهمیده بود شوخی و طنز تنها سلاح برای جنگیدن با دنیای خشنه. اما شکل گیری شخصیت آرتور همچنان ادامه داشت و بهه تدریج مبارزه اش صادفانه تر و ایمانش به هدف بیشتر شد. جدا از آرتور شخصیت جما هم بسیار زیبا و دوست داشتنی نوشته شده بود. شخصا پدر مونتالی رو نه درک کردم و نه متوجه شدم. از یه طرف به نظرمیومد مظهر ریاکاری و دروغه اما از طرف دیگه محبتش صادقانه بود. سخنرانی آخرش از نظر ادبی تاثیر گذار بود اما از نظر محتوا شدیدا غلط. انگار میخواست بگه من یه آدم بیچاره هستم که گیر مسیحیت افتادم! سر تا سر داستان کفر آمیز بود اما نمیتونم بگم کاملا چون تصویری که از دین مسیحیت نشون دادن و گفتن تصویر بدیه اصلا واقعی نبود! در قسمت اول کتاب یکی از افتخارات آرتور این بود «همان طور که به خدا ایمان دارم به پدر مونتالی هم دارم». همین نوع اعتقاد باعث شد بعد ها از خدا متنفر بشه. پرستیدن انسان به جای خدا. این بزرگترین اشتباهیه که هر کسی میتونه مرتکب بشه. اگه میخواید خدا رو بشناسید نباید اون رو توی آدم ها جستجو کنید. آدم هایی که ادعا میکنن با ایمان و به اصطلاح مقدس هستن. هیچ انسانی کامل نیست. حالا که فکر میکنم میبینم تفکری مثل تفکرات آرتور در جوون های ما هم وجود داره. جوون هایی که بعد از دیدن گناه و اشتباهات یه روحانی یا آدمی با ظاهر مذهبی از دین زده میشن و فریاد سر میدن اسلام بده! چرا هیچ وقت فکر نمیکنیم اون آدم بده و کاری مغایر با دستورات اسلام رو انجام میده؟ چرا آرتور هیچ وقت فکر نکرد اشکال در مسیحیت نیست، اشکال در پدر مونتالیه که قوانین رو زیر پا گذاشته یا کار غیر اخلاقی انجام داده؟ جواب سوال مربوط به داستان رو میدونم؛ چون آرتور شدیدا به پدر وابسته بود و بخاطر علاقه اش نمیخواست قبول کنه همچین مردی اشتباه کرده.اما سوال اول چطور؟ جامعه ی خودمون چطور؟ میشه گفت بخاطر خودخواهی ما آدم هاست. اینکه نمیخوایم قبول کنیم اشتباه از خودمونه. 

به هر حال خوندن این کتاب حالم رو بهتر کرد. از افسردگی درم آورد. نه بخاطر لحن ساده و داستان پرکشش. از یه نظر شباهت زیادی به 1984 داشت. اینکه با مفهوم کلی هر دو مخالف بودم(یا با قسمتی از مفهوم کلی اش) اما حداقل برای مخالفت با داستان خرمگس دلایل محکمتری دارم و این بهم اعتماد به نفس میده.

یکی از ویژگی های جالب کتاب اسمشه. «خرمگس». قبل از خوندن هیچ ایده ای درمورد نامگزاری اش ندارم. اما بعد فهمیدم چقدر درسته. نمی دونم شنیدید یا نه که سقراط گفته « آتن مثل اسبی است که من با نیش زدن آن را به تکاپو می اندازم.» و اینکه ایتالیا شباهت زیادی با آتن داره. در کل خواسته بود بگه آرتور در واقع مثل سقراطی برای ایتالیا است که با نوشته های طنز و هجو نویسی های سیاسی مردم رو به فکر کردن وادار کنه. پس بهترین اسم ممکن انتخاب شده. «خرمگس»






Image result for ‫خرمگس‬‎

پی نوشت: بالاخره عکس همون نسخه که خوندم رو پیدا کردم

[ جمعه 11 مرداد 1398 ] [ 05:43 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
چگونه از گرمای ظهر لدت ببریم؟
زیر آفتاب داغ ظهر تابستون ...
توی پیاده روی شلوغ...
که پر از دستفروش هاییه که داد میزنن ...
 عابرهایی که به هم تنه میزنن و جلو میرن...
فضا پر از همهمه و صداهای گوش خراشه...
توی ایستگاه، منتظر اتوبوسی هستی که قطعا کولر نداره و وقتی پر از جمعیت میشه ( با توچه به انبوه آدم هایی که همراهت توی ایستگاه منتظرن قطعا این اتفاق می افته) دماش به بالای هفتاد درجه میرسه.
تو هم که از صبح هیچی نخوردی صدای قار و قور شکمت کم کم بلند میشه...
عرق از سر و صورتت میباره...
در همچین شرایطی...
سرت رو بنداز پایین...
و یکی از کتاب های آگاتا کریستی رو بگیر دستت!
اینطوری میشه از گرمای ظهر لذت برد :)
مطمئن باشید
 امتحان شده است.







[ دوشنبه 17 تیر 1398 ] [ 12:05 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
Poem
تصمیم گرفتم شعرهای انگلیسی ام رو ( قبل از اینکه کاغذ پاره هایی که روشون نوشته شدن رو بندازم دور) براتون میزارم. نظرتون رو حتما بگید :)




I remmber your smiles / you are far from me miles 

 I remmber your eyes / you used to tell pretty lies 

I remmber your hair / you dont know our dont care 

I remmber your hands / you wrote my love on the sands 

I remmber your hugs / you left me alone in the fogs 

I remmber your lip/ you sold my heart very cheap 



پی نوشت: تگه غلط املایی داشتم بگید. نمره ی املام هیچ وقت خوب نبوده 

پی نوشت2: اگه خوشتون اومد ادامه اش رو هم میزارم.

پی نوشت3: یکی از دوستان به نکته ی ظریفی اشاره کردن، یادم رفته بود معنی اش رو بزارم B:


من لبخندهایت را به یاد می آورم / تو اکنون مایل ها از من فاصله داری
من چشم هایت را به یاد می آورم / عادت داشتی دروغ های قشنگی به من بگویی
من موهایت را به یاد می آورم / این را نمی دانی یا اهمیت نمی دهی؟
من دستانت را به یاد می آورم / تو عشق من را روی شن ها نوشتی
من آغوشت را به یاد می آورم / تو من را در هوای مه آلود تنها گذاشتی
من لب هایت را به یاد می آورم / تو مرا خیلی ارزان فروختی




پی نوشت4: ترجمه یکم کلیه نمیدونم خوب شد یا نه. 

[ شنبه 8 تیر 1398 ] [ 10:16 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
انشا۴
مادر

ادامه مطلب

[ شنبه 8 تیر 1398 ] [ 06:57 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
انشا ۳
عشق 

ادامه مطلب

[ شنبه 1 تیر 1398 ] [ 02:19 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
کتاب آزمایشگاه یک نویسنده
- بدون طفره رفتن یا فیلم بازی کردن بگو جریان چیه؟
+ نسبت تغییرات بار الکتریکی به تغییرات زمان.
- وای چقد خندیدم!
+ نخندیدی که!
- جواب سوال منو بده!
+ دادم دیگه! واحدش هم میشی آمپر.
- تو خیال کردی خیلی بانمکی؟
+ باور نداری برو از معلم فیزیکت بپرس. 
- آقای راننده، شما کی هستی؟ با من چی کار داری؟ چرا دنبال من راه افتادی؟ چرا این کار ها رو میکنی؟ و اصلا چطوری این کار ها رو میکنی؟
+ اوخ اوخ زیاد شد، یه بار دیگه از اول بگو.
- خیلی خب، فقط یه سوال میپرسم. چه-طو-ر؟ مطمئنم که این اتفاق ها اتفاقی نیست. چی کار میکنی که این طوری میشه؟
+ منظورت همین جریان هاست؟
- آره. چطوری درستشون میکنی؟
+ ساده است. فقط کافیه دو سر یه رسانا اختلاف پتانسیل ایجاد کنی تا جا به جایی خالص بار به وجود بیاد. این چیزها رو از تو کتاباتون حذف کردن؟
- تو مریضی؟
+ من شاید، ولی تو مطمئما دکتر نیستی. با این ضریب هوشی عمرا کنکور پزشکی قبول شی.
- خیلی خب، اصلا بیخیال. راه بیفت.
+ کجا برم؟
- وانمود نکن که نمیدونی.
+ شغلم وانمود کردنه.
- جتی جلوی من؟
+ ببخشید شما؟
- پیاده شم باید تا نصف شب پشت در بمونم، مگه نه؟
+ راستش من نظرم روی چند روز بود.
- واقعا که مریضی!
+ اگه تعریفت از مریض کسیه که با سرکار گذاشتن بقیه تفریح میکنه، نه، نیستم. ک
من فقط از سرکار گذاشتن یه نفر تفریح میکنم.

[ شنبه 1 تیر 1398 ] [ 01:56 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
نمونه سوال زیست یک نویسنده
- سلام ساغر جان، از این طرف ها؟ یه چند روزی بود رو سرمون آوار نشده بودی، نگرانت بودیم.

- حوصله ندارم گلی. بکش کنار.

- ماشالا هزار ماشالا بی ادب تر هم که شدی! یا نه، سگ تر شدی.

- گلی گفتم بکش کنار!

- چته؟ خماری؟

- آره، داری؟

- چشم دایی ات روشن! از کی اون وقت؟

- گفتم داری؟

- لعنت به این دل نازک من، بیا ببینم میتونم رات بندازم یا نه. فقط به دایی ات چیزی نگی ها.

- نه که از کار های تو خبر نداره!

- نه بابا، اون رو که با هم پخش می کنیم. فقط نمی خواد تو بفهمی که کارش چیه. لابد خیال میکنه اگه تو ذهن خواهرزاده اش یه مرد درستکار باشه چیزی بهش میرسه! هه!

- پس هر دومون یه راز پیش تو داریم. منم نمیخوام دایی بفهمه.

- میشه ماهی پونصد هزار.

- من فقط واسه همین الان میخوام. برای بعدا خودم یه ساقی میشناسم.

- رازت رو گفتم. بیخودی هم چونه نزن. عرضه نداشته باشی از اون بابات تیغ بزنی بهترع بری بمیری.

- اون بابای من نیست.

- حالا هرچی. همه اش رو هم اول ماه میگیرم.

- خیلی عوضی هستی گلی.

- حداقل معتاد نیستم!


[ شنبه 1 تیر 1398 ] [ 01:42 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
آنچه گذشت
در طول هفته ی گذشته برای اولین بار در عمرم با قطار سفر کردیم
اون هم به مشهد
جای همه اتون خالی بهترین سفر عمرم بود 
یعنی قطار یه چیز دیگه است

زیارت این بار یه جور خاصی بود 
من از اون آدم هاییم که معتقدن برای زیارت لازم نیست با کلی زور و فشار و هل دادن بقیه خودت رو برسونی به ضریح. یا اینکه حاجت خواستن از امام کار درستی نیست. این خداست که دعاهای ما رو مستجاب میکنه. باید از خدا بخوایم و امام فقط واسطه است و این حرفها. ولی این بار بیخیال این روشنفکر بازی ها شدم. خودم رو سپردم به جریان جمعیت و گزاشتم اونها منو هل بدن به سمت ضریح. وقتی که رسیدم تو دلم گفتم :یا امام رضا، این بار میخوام از خودت خواهش کنم. من آدمی نیستم که اشتباه نکرده باشم . گناه نکرده باشم.  حق الله رو زیر پا نگزاشته باشم به امید اینکه میبخشه. شاید واسه همینه که خدا جوابم رو نمیده. اصلا اگه هم بده من روم نمیشه که ازش بخوام. ولی به تو که بدی نکردم، کردم؟ یا امام رضا، اگه خدا خداست، تو هم امامشی. تو هم میتونی حاجت من رو برآورده کنی، نمیتونی؟ یا امام رضا، ازت خواهش میکنم....
نمیدونم حرف های درستی زدم یا نه. اصلا اسلامی هست حرف هام یا نه. فقط میدونم حس بهتری دارم. :)

برای همه اتون هم دعا کردم
دو رکعت نماز زیارت هم از طرفتون خوندم ( چون اگه برای تک تکتون جدا جدا میخوندم طولانی میشد فقط دو رکعت خوندم به نیت همه ی دوستان وبلاگی حتی اونهایی که مدت هاست خبری ازشون نیست مثل صالحه و آرتیمس و فاطمه و ریکاته و...
یاس و ایریس و زینب و ریحانه شما رو خییییییلییییی ویژه دعا کردم )


یه تسبیح سنگی فوق العاده قشنگ آبی هم خریدم ( با وجود مخالفت های خوانواده سلیقه هامون اصلا شبیه نیست به وجه قبول ندارن که قشنگترین تسبیح دنیاست و شبیه یاقوته)
که حالا گم شده :/
مامانم بفهمه می کشتم :/




راستی طرح غیبت کبری رو بیخیال شدم فعلا باید یه مدت در قرون وسطی زندگی کنم از این به بعد فقط شنبه ها میام.

[ شنبه 1 تیر 1398 ] [ 01:16 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
انشا۲
اتوبوس مرگ

ادامه مطلب

[ شنبه 25 خرداد 1398 ] [ 08:34 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
کتاب زیست یک نویسنده2
اول اینکه پایان امتحانات رو تبریک عرض میکنم D:


حالا فرصت هست که همه ی این نوشته های گوشه و کتاب زیست رو یه جا بزارم. ( البته نه همه اش رو چون تقریبا نصفشون تخصصی ان باید اول درمورد داستانش توضیح بدم)

این یکی رو حتی اسم کاراکتر ها رو هم نمیدونم :/







+ می ترسی؟
ـ یکم
+ ولی من بیشتر از یکم
ـ فکر نمی کردم اصلا بدونی ترس چیه!
+دفعه ی قبل خونواده ام رو سر این موضوع از دست دادم، اصلا نمی خوام اون اتفاق تکرار بشه.
ـ میشه زمان رو به عقب برگردوند؟
+یاد مادرت افتادی؟
ـ فقط اون نه.
+ با بعضی از مشکلات فقط باید کنار اومد. به این درخت ها نگاه کن
ـ باشه، این دفعه هم موضوع رو عوض کن. هیچ وقت جواب این سوالم رو نمی دی.
+ تو متوجه نیستی. این درخت ها خود جوابن. خاک این منطقه پر از سربه، سمیه. برای رشد گیاه ها مناسب نیست. اما این درخت ها ریشه هاشون رو در نیاوردن و به یه جای دیگه نرفتن. موندن تو جایی که قرار بود باشن. خودشون رو با همین خاک وفق دادن. هر چقدر هم سخت، طاقت آوردن، رشد کردن، شکوفه دادن. ریشه ی درخت ها توی زمینه، مال ما آدم ها توی اعماق زمان فرو رفته. نمی تونیم بیرونش بکشیم. فقط باید با مشکلاتش کنار بیاییم.






درمورد این یکی یه روز مفصل توضیح خواهم داد.

ـ تو دنیای تو هم جنگ هست؟
+ جنگ همه جا هست.
ـ اونجا هم آدم های بی گناه تو جنگ کشته میشن؟
+مردم عادی همیشه قربانی جنگن، تو همه جا.
ـ پس دنیای من و تو چه فرقی با هم داره؟
+ مگه من گفتم فرق دارن؟
ـ خودت گفتی مردم شما خودشون رو بهتر از ما می دونن. باید یه فرقی باشه که به این نتیجه رسیدن دیگه!
+ مطمئن باش اگه مردم شما هم از وجود ما باخبر بودن خودشون رو بهتر می دونستن. این خاصیت آدم هاست. همیشه و همه جا، توی هر دنیایی که باشی، آسمون یه رنگه.







ـ تف کن تو صورتم مامان. بزن تو دهنم. بخوابون تو گوشم. هر کاری کنی حق داری.
+ تا حالا دست روت بلند کردم؟
ـ تا حالا نمی دونستی چه غلط هایی ازم سر زده.
+ وقتی هشت سالت بود با توپت زدی گلدون بنفشه ی لب ایوون رو شکستی. همونی که من خیلی دوستش داشتم. بدون اینکه صداش رو دربیاری خودت خاک ها رو پاک کردی، زمین رو جارو کردی، پس اندازت رو جمع کردی و رفتی یه گلدون نو خریدی، یه قشنگ ترش رو. توش بنفشه کاشتی. گذاشتی اش لب ایوون. وقتی فهمیدم، دست روت بلند کردم؟
ـ ...
+ وقتی هشت سالت بود اشتباه کردی. ولی خودت متوجه اشتباهت شدی، خودت جبرانش کردی. الان هم مثل همون موقع است. تو هنوز هم پسر کوچولوی منی.
ـ این انصاف نیست!
+ چی؟
ـ من لیاقت نعمت هایی که خدا بهم داده رو ندارم!
+ پس زود لیاقتش رو پیدا کن تا از دستت نرفتن.






در برنامه های دیگر حاشیه نوشته های کتاب های دیگرم را نشانتان خواهم داد. بدرود :)

[ شنبه 25 خرداد 1398 ] [ 08:03 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
کتاب زیست یک نویسنده
برای امتحان زیست کتابم رو باز کردم که خیر سرم درس بخونم
بعد نشستم نوشته های گوشه ی صفحه هاش رو می خونم
فصل سوم یه طرف عکس غضروف نوشتم:



نگار :«ببین، تو این دنیا کلی دختر هست که برای یه پسر لفظ قلم خوشتیپ باکلاس غش و ضعف میکنن. ولی من از اوناش نیستم. برو دنبال یکی که بخوادت. اوکی؟»
امید :«ببین، تو این دنیا کلی پسر لفظ قلم خوشتیپ باکلاس هست که یه پاپاسی هم نمی ارزن. ولی من از اوناش نیستم.اومدم دنبال یکی که می خوامش، خیلی هم می خوام. اوکی؟»



و طرف دیگه ی غضروف ها نوشتم:





امید :«نگار؟»
نگار :«هان؟»
امید سکوت
نگار :«چیه؟»
امید سکوت
نگار :«اگه منتظری من بگم جانم بعد تو بگی جانم که میگی حرفم یادم میره و کلی شر و ور رومانتیک بهم ببافی و منم تحملت کنم کور خوندی»
امید سکوت
نگار :«بگو چه مرگته!»
امید سکوت
نگار :«هوی!»
امید :«ببخش. حرفم یادم رفت.»














انصافا کتاب زیست کدومتون صفحه ی چهل و سومش از این آپشن ها داره؟

[ پنجشنبه 16 خرداد 1398 ] [ 09:53 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
معر5
الان میگید این دختره کی ول میکنه ما رو! 
باور کنید آخریشه D:




و گاهی عشق...
همان عشقی که دنیایت را دگرگون کرده بود...
می سوزد
می شکند
له می شود زیر پای شعله های غرور
آتش زندگی ات را خاکستر می کند
و تو...
چه دیر...
چه دیر...
چه دیر...
باران می بارید اما...
تو حالا چترت را کنار می گذاری! 

[ دوشنبه 13 خرداد 1398 ] [ 10:47 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
معر4
و گاهی عشق
در باغ گیتی
دانه ایست که دنیا را بهم می ریزد.
با تمام سختی ها رشد می کند.
بارور می شود
شکوفه اش می شود الهه ی عشق
شوخی که نیست
یگانه دختر عشق بودن    

[ دوشنبه 13 خرداد 1398 ] [ 10:29 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
معر 3
و گاهی عشق...
در چشمانت خلاصه می شود
و گاهی مهر...
بر لبخندت سوار می شود
و چقدر زیباست این آرامش...
این با تو بودن
آنقدر زیبا که مستت می کند
نمی گذارد بفهمی
طوفانی در راه است...

[ دوشنبه 13 خرداد 1398 ] [ 02:07 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
انشا
دفتر انشای سالیان پیشم رو پیدا کردم
برای خودم که جالب و خاطره انگیز اومد 
اگه خوب بود بگید بقیه اش رو هم بزارم :)

ادامه مطلب

[ دوشنبه 13 خرداد 1398 ] [ 02:00 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
معر2
و گاهی عشق...
خود عشق هم عاشقت می شود
باور نداری؟
پس چرا هر وقت بغض می کنی باران می بارد؟ 
چرا هر وفت قدم می زنی چمن ها سبزتر می شوند؟
چرا وقتی می خندی پرستوها برایت آواز می خوانند؟
عشق که عدالت سرش نمی شود
سفارشت را همه جا کرده
نامرد همه جا هم آشنا دارد
اما...
کور خوانده!
دل من بی کس و کار نیست
دیروز با خدا حرف زدم
قرار شد با عشق صحبت کند تا دیگر دور و بر خانه ی تو پیدایش نشود
قصه ی او که تمام است اما...
آخر ای بی انصاف
از دل من که گذشت
عشق چه گناهی کرده بود که اسیرش کردی؟


















پی نوشت: انصافا با چه رویی این چرت و پرت ها رو میزارم تو وبم خودم هم نمیدونم!

[ شنبه 11 خرداد 1398 ] [ 01:30 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
معر
تا وقتی که تصمیم رو بگیرم فعلا یه شعر نو براتون میزارم تا ببینم چی میشه
البته مطمئن نیستم حتی بشه اسم شعر نو روش گذاشت
بیشتر معره 
به هر حال امیدوارم خوشتان بیاد





و گاهی عشق
چون تیری است که به سمتت نشانه میرود
و تو میترسی
مبادا طعمه اش باشی
چشمانت را بهم میفشاری
تا نبینی زلف پریشان لیلا را
گوش هایت را میگیری
تا نشنوی نغمه های مجنون را
مدت ها با چشم و گوش بسته گوشه ای مینشینی
بی خبر از آنکه
عشق
مدت هاست در قلبت نشسته
و در رگت جاری است

[ جمعه 10 خرداد 1398 ] [ 06:46 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
نظرسنجی
توی پست ثابت نوشتم شعرهام رو هم اینجا مینویسم

ولی هنوز مطمئن نیستم

بزارم؟

نزارم؟

[ پنجشنبه 9 خرداد 1398 ] [ 10:26 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
التماس دعا
متن زیبا درباره شب قدر + عکس پروفایل شب قدر (98)

[ جمعه 3 خرداد 1398 ] [ 11:55 ب.ظ ] [ سین دال ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
صفحات سایت

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو